چقدر زمان زود می گذره . اینقدر زود که گاهی می ترسم ازش جا بمونم . دو سال و نیم پیش وقتی که دینا به دنیا اومد ، روزهای اول خیلی سخت می گذشت . دکتر گفته بود دینا در طول شب هر چهار ساعت یک بار باید شیر بخوره و نباید این زمان بیشتر طول بکشه . خوب من هم ساعت می گذاشتم تا خانم رو طی عملیاتی که با ماساژ و قربان صدقه رفتن و ماچ کردن و خلاصه هزار و یک ترفند بود بیدار کنم تا لطف کنند و شیر میل کنند مبادا قند خونشون پایین بیاد . حالا تصور کنید سرکار علیه بعد از این مقدمات دیگه دلشون نمی خواست بخوابند و تازه عملیات بازی کردن با خانم شروع می شد . خلاصه این که نهایت خواب شب و روز بنده 4 یا 5 ساعت بود . همش از خدا می خواستم دینا زودتر بزرگ بشه تا من مجبور نباشم هر شب این مدلی از خواب بیدارش کنم . کمی گذشت دیگه دختر گل ما خودش بلند می شد و شیر میل می فرمود ولی چه مدلی ؟ دیگه تمام طول شب رو در حال شیر خوردن بودند و مادر بیچاره آرزوی یک خواب خوش به دلش مونده بود و همش از خدا می خواست که دخترش زودتر بزرگ بشه و تمام طول شب رو بدون خوردن شیر بخوابه تا اون هم کمی استراحت کنه و امروز …. دینا دیگه شب ها شیر نمی خوره مگر اینکه گاهی بلند بشه و بخواد بهش شیشه بدیم . حالا دیگه بدون کمک من توی مهد کودک هم می خوابه و ما تصمیم گرفتیم اتاقش رو جدا کنیم . امروز براش کمد گرفتیم تا اتاقش رو مرتب تر کنم و اسباب بازی هاش رو توی ویترین بچینم تا بیشتر به خوابیدن در اتاقش ترغیب بشه . اما به یک مشکل بزرگ برخورد کردم. . .
.
.
.
از همین الان دلم برای دو سال و نیمی که هر شب دخترم رو بغل می کردم و بوی تنش رو نفس می کشیدم تنگ شده . دارم فکر می کنم باید تا مدتی شب ها رو روی زمین کنار تخت دینا توی اتاقش بخوابم . آه خواب آرام کجایی که دلم برایت تنگ است . . .
پی نوشت یک : حالم خوب است . ممنون از همه دوستان نازنینم که نگرانم بودند .
پی نوشت دو : 22 بهمن رو عشقه . اولین سالیه که دلم می خواست ایران بودم و می رفتم راهپیمایی .
پی نوشت سه : سبز باشید سبز سبز . . .





