این روزها را هرگز فراموش نمی کنم . هرگز … هرگز … هرگز…
فقط سکوت میکنم و تماشا . گاهی دست و پا زدن فقط انرژی ات را تحلیل می برد
نوشته شده در درد دل ها | بیان دیدگاه »
حوصله کن مجروح من
مجروح خارزار بی چلچله!
اینطور هم نمیماند که علف در دهان داس بمیرد
و باد برای خودش هی به هوچی و هلهله.
من به تو قول میدهم
بهارزایی هزار خرداد خوشخبر
از جانپناه امید و ستاره در پی است.
سید علی صالحی
نوشته شده در روز نوشت | بیان دیدگاه »
من نمی دونم چطوری آدم می تونه یه مادر نمونه باشه .
مادری برای من یعنی بوی عزیز دخترکم . یعنی آغوش گرمش ، یعنی وقت مریضی شب بیداری، یعنی وقت خوشی قهقهه زدن با هم . یعنی بازی کردم با هم . یعنی قبل از اینکه هر حرفی بزنم به این فکر کنم که برداشت دخترکم چی می تونه باشم . یعنی سکوت برای اینکه بحثی پیش نیاد تا اون ناراحت بشه . . . یعنی سکوت سکوت سکوت ….
مادری برای من یعنی دخترم اولویت اول و وسط و آخر دنیا . یعنی آرامشش مهمترین چیز دنیا . یعنی خندش بزرگترین هدیه ی دنیا . یعنی مواظب زبونم باشم . یعنی کاری نکنم که عواقبش یقه ی اونو بگیره .
مادری برای من حس مقدسیه . چون خودم زود ازش محروم شدم . دلم نمیخواد کابوس روز و شب من ، کابوس روز و شب دخترکم باشه . اینکه به خاطر یک حرف نسنجیده ، دو روزه داره از همه سوال می کنه : ” اگه مامان آدم بمیره ، آدم دلش براش تنگ می شه ؟؟؟؟ “
مادری برای من یعنی بزرگترین هدفم تو زندگی خوشبختیه اونه ، حتی اگه قراره من خوشبخت نباشم .
من نمی دونم یه مادر نمونه یعنی چی ؟ نمی خوام هم بدونم . ولی اینو می دونم هیچ کس تو دنیا نمی تونه اون حسی رو که یه مادر به بچش داره داشته باشه . این که 9 ماه باهاش تو وجودت زندگی کنی . اینکه ذره ذره بزرگ شدنش رو حس کنی . این که پرورشش بدی . مراقب باشی چیزی نخوری که اون دل درد بگیره . حرفی نزنی که اون غمگین بشه . وقتی داری بهش شیر میدی ناراحت نباشی ، بخندی و آرامش داشته باشی تا اون هم آروم باشه . درد بکشی ولی مسکن نخوری تا اون صدمه نبینه .
بزرگتر که شد برای تحصیلش ، برای نیازهاش ، برای شادیش همه کاری بکنی . حتی اگر لازم باشه از خیلی از نیازهای خودت بگذری …
من نمی دونم مادر نمونه یعنی چی؟
فقط می دونم هیچ کس هیچ کس هیچ کس تو این دنیا حق نداره به تو بگه : تو مادر نمونه نیستی . حتی اگه نزدیک ترین آدم به دخترکت بعد از تو باشه . . . .
نوشته شده در درد دل ها | بیان دیدگاه »
!ای خدایِ تنهایان و بیکسان و بیمونسان!
ای مخاطبِ آشنایِ دردهایِ ناگفتنی
اگر بنااست بسوزیم… طاقت مان ده
و اگر بنا است بسازیم… قدرت مان ده
خدایا!
کاری بکن که… دِل قرار بگیرد
.
.
.
نوشته شده در Uncategorized, درد دل ها | ۱ دیدگاه »
تظاهر میکنم که ترسيدهام
تظاهر میکنم به بُنبَست رسيدهام
تظاهر میکنم که پير، که خسته، که بیحواس!
پَرت میروم که عدهای خيال کنند اميد ماندنم در سر نيست
يا لااقل … علاقه به رفتنم را حرفی، چيزی، چراغی …!
دستم به قلم نمیرود
کلماتم کناره گرفتهاند و سکوت … سايهاش سنگين است،
و خلوتی که گاه يادم میرود خانهی خودِ من است.
از اعتمادِ کاملِ پَرده به باد بيزارم
از خيانتِ همهمه به خاموشی
از ديو و از شنيدن،از ديوار.
برای من دوست داشتن آخرين دليلِ دانايیست
اما هوا هميشه آفتابی نيست
عشق هميشه علامتِ رستگاری نيست
و من گاهی اوقات مجبورم به آرامشِ عميقِ سنگ حسادت کنم
چقدر خيالش آسوده است
چقدر تحملِ سکوتش طولانیست
چقدر …
نبايد کسی بفهمد دل و دستِ اين خستهی خراب از خوابِ زندگی میلرزد.
بايد تظاهر کنم حالم خوب است
راحتام، راضیام، رها … راهی نيست.
مجبورم! بايد به اعتمادِ آسودهی سايه به آفتاب برگردم.
سید علی صالحی
نوشته شده در درد دل ها | بیان دیدگاه »
دنیا خیلی کوچیکه . زندگی هم خیلی کوتاهه . اونقدر کوتاه که باورت نمی شه بعضی آدم ها می تونن تغییرات اینهمه بزرگ داشته باشن . اینقدر بزرگ که دنیات رو عوض کنن .اینقدر بزرگ که ماهیت رابطه ها رو عوض کنن . یه چیزایی تو دنیا هست که می تونه رابطه ها رو تغییر بده . مثلا غربت ، ورود یه آدم جدید و فهیم به زندگی آدم ، فشار زندگی و …
قصه قصه ی من و خواهرمه . از دو تا دنیای متفاوت بودیم با یه عالمه اختلاف . درک کردن همدیگه برامون معنا نداشت . هیچ کدوم از موضعمون کوتاه نمی اومدیم . عاشق هم بودیم ولی به طرز احمقانه ای با هم مدام می جنگیدیم . تا اینگه برگ زندگی هردومون ورق خورد . من اومدم غربت و اون ازدواج کرد . طبیعتا باید از هم دورتر می شدیم . منظورم از لحاظ روحیه ، ولی این طور نشد . روز به روز به هم وابسته تر شدیم . روز به روز بیشتر دلتنگ هم شدیم . اون بچه دار شد و من وسط ترم دانشگاه با کلی درس و دردسر خودم رو به آب و آتیش زدم تا برای زایمانش پیشش باشم . رفتم و باز هم وابسته تر شدم . مخصوصا با دیدن اون پسر ناز و مهربون و خوردنیش . برگشتم با یه دنیا دلتنگی .
دو هفته پیش اون اومد پیش من و حال خراب این روزهام رو کلی عوض کرد . با خنده هاش ، با شوخی هاش ، با مهربونیش ، با عشقش ، با امیدش ، با همدردیش ، با پسر شیرینش و با صورتی که از همه شبیه تر به مادرمونه . . .
امروز رفت از پیشم . با کلی دلتنگی و گریه و من دوباره غمگین شدم. فقط امیدوارم زودتر ببینمش . دلم به اندازه ی همه دنیا براش تنگه .
مهربون ترین خواهر دنیا ، ممنون که چند روزی شادی رو به من هدیه دادی . من میام پیشت . زود زود . آخه قراره یه عمر پشت وپناه هم باشیم . . .
نوشته شده در روز نوشت | 2 دیدگاه »
از دروغ متنفرم . از دروغگو هم . . . واز تو . . . به خاطر همه ی دروغ هایی که در این سالها گفته ای ، می گویی و خواهی گفت .
لطفا مرا محرم دروغگوییهایت ندان . . .
نوشته شده در مخاطب خاص | ۱ دیدگاه »
دلتنگي دارم. دل كه ميبندي، دلتنگي هم بي كه بفهمي، ميآيد همان نزديكيها مينشيند. حضور گاه به گاهي دارد اما تيز و عميق. وقتي نباشد، دلتنگي، هواي ابرآلودي است. زني با جامهاي بلند كه انگار كودكش تب دارد، همانقدر غمگين و رميده! *
دلتنگي اين دفعه با همیشه خيلي فرق دارد. شبیه وقت هایی که می دانی امیدی به بازگشت نیست . که می دانی آب رفته به جوی بر نمی گردد . می دانی چیزی در رابطه اشتباه است . اشتباهی که درست شدنش دست تو نیست . این رابطه انگار قرار نیست بهتر بشود . انگار دیگر اطمینانی به درست شدن اوضاع نیست . فقط می خواهی تمام شود . تمام . . . شاید آرام شوی بعد این همه طوفان . . .
* از اقلیما
نوشته شده در درد دل ها | ۱ دیدگاه »
باز هم بهم ثابت کردی که هستی . بزرگ و وسیع . اونقدر بزرگ که برآورده کردن آرزوهای بزرگ من برات کاری نداره . اونقدر بزرگ که ذهن کوچیک من حتی نمیتونه ذره ایش رو درک کنه . فقط انگار می خوای امتحانم کنی . می خوای ببینی من چقدر معرفت دارم . می خوای امتــــــــــــــــحانم کنی . باشه ، قبوله . من آماده ام باز هم آماده ام . آماده امتحان. ممنون که کمکم کردی سربلند بشم . ممنون . ممنون . ممنون . . .
نوشته شده در روز نوشت | بیان دیدگاه »


