خوراک‌ها:
نوشته‌ها
دیدگاه‌ها

خواب آرام

چقدر زمان زود می گذره . اینقدر زود که گاهی می ترسم ازش جا بمونم . دو سال و نیم پیش وقتی که دینا به دنیا اومد ، روزهای اول خیلی سخت می گذشت . دکتر گفته بود دینا در طول شب هر چهار ساعت یک بار باید شیر بخوره و نباید این زمان بیشتر طول بکشه . خوب من هم ساعت می گذاشتم تا خانم رو طی عملیاتی که با ماساژ و قربان صدقه  رفتن و ماچ کردن و خلاصه هزار و یک ترفند بود بیدار کنم تا لطف کنند و شیر میل کنند مبادا قند خونشون پایین بیاد . حالا تصور کنید سرکار علیه بعد از این مقدمات دیگه دلشون نمی خواست بخوابند و تازه عملیات بازی کردن با خانم شروع می شد . خلاصه این که  نهایت خواب شب و روز بنده 4 یا 5 ساعت بود . همش از خدا می خواستم دینا زودتر بزرگ بشه تا من مجبور نباشم هر شب این مدلی از خواب بیدارش کنم . کمی گذشت دیگه دختر گل ما خودش بلند می شد و شیر میل می فرمود ولی چه مدلی ؟ دیگه تمام طول شب رو در حال شیر خوردن بودند و مادر بیچاره آرزوی یک خواب خوش به دلش مونده بود و همش از خدا می خواست که دخترش زودتر بزرگ بشه و تمام طول شب رو بدون خوردن شیر بخوابه تا اون هم کمی استراحت کنه و امروز …. دینا دیگه شب ها شیر نمی خوره مگر اینکه گاهی بلند بشه و بخواد بهش شیشه بدیم . حالا دیگه بدون کمک من توی مهد کودک هم می خوابه و ما تصمیم گرفتیم اتاقش رو جدا کنیم . امروز براش کمد گرفتیم تا اتاقش رو مرتب تر کنم و اسباب بازی هاش رو توی ویترین بچینم تا بیشتر به خوابیدن در اتاقش ترغیب بشه . اما به یک مشکل بزرگ برخورد کردم. . .

.

.

.

از همین الان دلم برای دو سال و نیمی که هر شب دخترم رو بغل می کردم و بوی تنش رو نفس می کشیدم تنگ شده . دارم فکر می کنم باید تا مدتی شب ها رو روی زمین کنار تخت دینا توی اتاقش بخوابم . آه خواب آرام کجایی که دلم برایت تنگ است . . .

پی نوشت یک : حالم خوب است . ممنون از همه دوستان نازنینم که نگرانم بودند .

پی نوشت دو : 22 بهمن رو عشقه . اولین سالیه که دلم می خواست ایران بودم و می رفتم راهپیمایی .

پی نوشت سه : سبز باشید سبز سبز . . .

قانون و میوه

در صحرا میوه كم بود . خداوند یكی از پیامبران را فراخواند و گفت : « هر كس در روز تنها می تواند یك میوه بخورد .»

این قانون نسل ها برقرار بود ، و محیط زیست آن منطقه حفظ شد . دانه های میوه بر زمین افتاد و درختان جدید رویید . مدتی بعد ،‌ آن جا منطقه ی حاصل خیزی شد و حسادت شهر های اطراف را بر انگیخت . اما هنوز هم مردم هر روز فقط یك میوه می خوردند و به دستوری كه پیامبر باستانی به اجدادشان داده بود ، وفادار بودند . اما علاوه بر آن نمی گذاشتند اهالی شهر ها و روستا های همسایه هم از میوه ها استفاده كنند . این فقط باعث می شد كه میوه ها روی زمین بریزند و بپوسند . خداوند پیامبر دیگری را فراخواند و گفت :« بگذارید هرچه میوه می خواهند بخورند و میوه ها را با همسایگان خود قسمت كنند .»

پیامبر با پیام تازه به شهر آمد . اما سنگسارش كردند ، چرا كه آن رسم قدیمی ، در جسم و روح مردم ریشه دوانیده بود و نمی شد راحت تغییرش داد … كم كم جوانان آن منطقه از خود می پرسیدند این رسم بدوی از كجا آ مده . اما نمی شد رسوم بسیار كهن را زیر سؤال برد ، بنابراین تصمیم گرفتند مذهب شان را رها كنند . بدین ترتیب ، می توانستند هر چه می خواهند ، بخورند و بقیه را به نیازمندان بدهد . تنها كسانی كه خود را قدیس می دانستند ، به آیین قدیمی وفادار ماندند .

اما در حقیقت ، آن ها نمی فهمیدند كه دنیا عوض شده و باید همراه با دنیا تغییر كنند.

از کتاب: “پدران، فرزندان، نوه ها”

(پائولو کوئلیو)

2010

این روزها اصلا حوصله ی نوشتن ندارم . از بس که اعصابم به هم ریخته به خاطر خبرهایی که از کشورم می شنوم . اصلا نوشتنم نمی یاد و دل و دماغ ندارم . من رو ببخشید ولی چند روز فرصت می خوام تا اوضاعم بهتر بشه .

پینوشت : سال 2010 را به همه ی دوستان عزیزم تبریک می گم و آرزو دارم امسال سال بهتری نسبت به سال پیش  باشه . راستی چقدر زود گذشت . انگار همین دیروز بود که برای سال 2000 کلی آهنگ خوندن و برنامه داشتن . 10 سال گذشت  . آهنگ سال 2000 رو می تونید از اینجا دانلود کنید . من با این آهنگ خیلی خاطره دارم ولی ظاهرا این آهنگ شرح حال این روزهای ماست

باز هم محرم

تو هم چشمهايت را ببند خورشيد! كه پس از حسين ، در دنيا چيزى براى ديدن وجود ندارد.

دنيايى كه حضور حسين را در خود بر نمى تابد، ديدنى نيست .

اين صداى گريه از كجاست كه با ضجه هاى تو در آميخته است ؟

مگر نه فرشتگان بى صدا گريه مى كنند؟!

یکی از دوستان برام ایمیلی فرستاد که توش تعدادی جوک در مورد آقایون و همسرانشون اومده بود . جدا از نگاه فمینیستی و این قضایا  می شه با خوندنشون کمی حال و هوای خودمون رو عوض کنیم . شاد باشید .

مردها بر اثر كمبود عاطفه ازدواج مي كنند
بر اثر كمبود حوصله طلاق مي دن
ولي نكته جالب اينه كه بر اثر كمبود حافظه دوباره ازدواج مي كنند !!!! ؟؟؟؟

************************************

مردها سه تا آرزو دارن:
- اونقدر كه مامانشون مي گن خوش تيپ باشن!
- اونقدر كه بچه شون مي گن پولدار باشن!
و مهمتر از همه اينكه :
اونقدر كه زنشون شك داره زن داشته باشن !!!!!! ؟؟؟

************************************

بيشتر مردان موفقيت شون رو مديون زن اولشون هستند و
زن دومشون رو مديون موفقيت شون!!!!!! ؟؟؟؟؟

*************************************

مرد اولي: امان از دست اين زنها!؟ زنم تمام دارائيمو برداشت و رفت!
دومي: خوش به حالت! زن من تمام دارائي مو برداشت و نرفت !!!! ؟؟؟؟؟

**************************************

زن به شوهر: من احمق بودم كه باهات ازدواج كردم!
مرد: عزيزم چرا عصباني مي شي! خب من هم عاشقت بودم اينو نفهميدم !!!! ؟؟؟؟؟

*************************************

فرق پير دختر با پير پسر:
اولي موفق نشده ازدواج كنه
ولي دومي موفق شده ازدواج نكنه !!! ؟؟؟

*************************************

يه ضرب المثل آموزنده هست كه مي گه:
مردن براي زني كه عاشقشي از زندگي باهاش آسون تره !!!!! ؟؟؟؟؟؟

************************************

مرد به زن: عزيزم ممنونم ازت! تو اعتقاد به دين رو به زندگيم آوردي!
چون من قبل از ازدواج معتقد بودم جهنم اصلا’ وجود نداره !!!!! ؟؟؟؟؟؟؟

************************************

زماني كه يك زن كه با مردي ازدواج مي كند انتظار دارد كه او تغيير كند ولي اينگونه نمي شود
زماني كه يك مرد با زني ازدواج مي كند مطمئن است كه آن زن تغيير نمي كند و اينگونه مي شود

************************************

قوانين طلائي همسرداري (براي مردان) ‎:
قانون اول: بايد زني داشته باشيد كه در كارهاي خانه مثل آشپزي، تميزكاري، گردگيري و … خوب باشد‎.
قانون دوم: بايد زني داشته باشيد كه موجبات سرگرمي و خنده و شادي شما را فراهم نمايد‎.
قانون سوم: بايد زني داشته باشيد مورد اعتماد و اطمينان و راستگو‎ …
قانون چهارم: بايد زني داشته باشيد كه از بودن با او لذت ببريد و باعث آرامش خاطر شما باشد‎
قانون پنجم: خيلي خيلي اهميت دارد كه اين چهار زن از وجود يكديگر بي خبر باشند ‎!!!

***********************************

زن به شوهرش ميگه: شوهر همسايه هر روز صبح كه ميخواد بره سر كار زنش رو ميبوسه! تو چرا اين كار رو نمي كني؟
شوهر ميگه: آخه من كه زنه رو خوب نمي شناسم!!

**********************************

بچه از باباش ميپرسه: بابا، تو بهشت زنها از شوهراشون جدا زندگي ميكنند يا باهم هستن؟
باباهه ميگه: بچه جون، اگه زنها با شوهراشون يكجا باشن كه آنجا ديگه بهشت نميشه‎ !!!

**********************************

مرد احساس را كشف كرد و زن عشق را،
مرد كار را كشف كرد و زن خانه داري را،
مرد پول را اختراع كرد و زن خريد را،
از آن زمان، مرد چيزهاي بسيار زيادي كشف و اختراع كرد، و زن همچنان در حال خريد است

*********************************

يك مرد موفق مرديست كه درآمدش بيشتر از مبلغي باشد كه زنش خرج مي كند
يك زن موفق زنيست كه بتواند چنين مردي را پيدا كند

*********************************

براي اينكه با يك مرد شاد باشيد بايد او را كاملا درك كنيد و كمي دوست داشته باشيد
براي اينكه با يك زن شاد باشيد بايد او را كاملا دوست داشته باشيد و اصلا سعي نكنيد كه او را درك كنيد

*********************************

برنده جايزه نوبل ادبيات در زمان تقديم جايزه خود به همسرش گفت:
اين جايزه را به همسر عزيزم تقديم مي كنم كه با نبودش باعث شد من بتونم اين كتاب را تمام كنم!

و در آخر بعد از این همه جوک بر علیه خانم ها باید بگم :

زن خوب مثل دايناسور مي مونه كه نسلش منقرض شده ولي مرد خوب مثل سيمرغ مي مونه كه از اول يه افسانه بوده

امروز می خوام براتون از یک تصمیم مهم بگم . تصمیمی که ممکنه مدتی برنامه های تحصیلیم رو به هم بریزه ولی می ارزه به اینکه چیزهای بزرگتری به جای اون  به دست میارم . ” نشانه ” هایی سر راهم قرار گرفت که کمک کرد من این تصمیم رو بگیرم .نمی دونم درست یا غلط ولی من کلا به نشانه ها اعتقاد دارم .  6 ماه قبل از اینکه به مالزی بیایم من از یک دانشگاه خوب در اینجا پذیرش داشتم . برای رشته ای که دوستش داشتم . دومین روز بعد از ورودمون به مالزی من باید امتحان زبان دانشگاه رو میدادم . می تونید تصور کنید با اون خستگی و استرس چه جوری امتحان دادم ؟ خوب البته نتیجه خیلی بد نبود چون از یک گروه 100 نفره فقط 3 نفر امتحان رو پاس کردند . حدود 15 نفر از جمله من سطح پیشرفته و بقیه در سطوح ابتدایی و متوسط قبول شدند .البته دانشگاه هر ترم سه بار امتحان زبان می گیره که قرار بود امتحان من آخریش باشه ولی این ترم به طور استثنایی 4 بار امتحان گرفت که امتحان آخری 10 روز بعد از امتحان من بود که طبیعتا من می تونستم اون امتحان رو پاس کنم . ” این اولین نشانه ” .  تا اینجا مشکلی نبود . مشکل اونجایی بود که من باید هر روز از 8 صبح تا 5 بعد از ظهر می رفتم سر کلاس و خوب طبیعتا من به خاطر دینا این کار رو نکردم . فکرش رو بکنید بچه ای فوق العاده اجتماعی از خانواده دور شده . تنهاست و قراره حالا مادرش هم هر روز صبح تا عصر بره سره کلاس . با مهد کودک هم در این شرایط روحی بچه اصلا موافق نبودم . پس تصمیم بر این شد که یک ترم مرخصی بگیرم تا دینا به شرایط جدید عادت کنه و بعد من هم فکری برای درسم بکنم . یک ترم شد دو ترم . دینا در این مدت به مهد کودک رفت و البته فقط سه روز در هفته  و اون هم برای بازی . در این مدت من برای دو تا دانشگاه دیگه که مسیرشون به من نزدیک تر بود هم مدارکم رو فرستادم و در حالی که همه ی مدارکم کامل بود ، معدلم خوب بود و . . . ولی به دلایل خیلی خنده دار از جمله اینکه ” اسم دانشگاهم برای وزارت علوم مالزی قابل تشخیص نیست ” به من پذیرش ندادند . در حالی که دوستان هم دانشگاهی من الان دارند در مالزی و بسیاری دانشگاه های معتبر دنیا ادامه تحصیل می دن . البته این دانشگاه ها هم کلاس زبان داشتند با همین شرایط هر روز صبح تا عصر . ” این دومین نشانه ” . از توضیح جزئیات می گذرم وگرنه باید براتون یک کتاب بنویسم . فقط اینو بگم که هر کاری که می شد کردم تا بتونم از شر این کلاس زبان راحت بشم  به یک دانشگاه دیگه برم که مشکل دینا حل بشه . چون هرگـــــــــز حاضر نیستم دخترم رو در این سن از 8 صبح تا 5 بعد از ظهر مهد کودک بگذارم . مطمئن هستم که از لحاظ روحی آسیب می بینه . هر کاری که تونستم کردم ولی فایده نداشت . یاد کاترین عزیز افتادم که همیشه می گه وقتی مقدر باشه کاری انجام بش طبیعت شرایطش رو برات فراهم می کنه و اینقدر قشنگ سرراهت قرار میده که خودت هم نمی فهمی . حالا من توی این شرایط هستم .می دونم که صلاح نیست فعلا درسم رو ادامه بدم . مهم ترن چیز در زندگی یک مادر فرزندشه . دوست دارم دینا شاد باشه و سالم . دلم نمی خواد درس خوندن من لطمه ای به دخترم بزنه . دیشب بعد از یک مشورت اساسی با همسر عزیزم و مادر مهربانم به این نتیجه رسیدم که فعلا 1 سال درس خوندن رو عقب بندازم و در این مدت زبان بخونم تا هم دینا بزرگ تر بشه و هم من بتونم امتحان آی التس رو بدم و نمره خوبی بگیرم و دیگه مجبور نشم با این شرایط سخت هر روز سر کلاس برم . اونهایی که بچه دارند می دونند من چی می گم . به هر حال بچه خوشی داره ناخوشی هم داره . ممکنه مریض بشه و لازم باشه مادر یک هفته هم بشینه تو خونه مراقبش باشه . یه زن وقتی مادر شد دیگه نمی تونه تنهاییی تصمیم بگیره . همینطور یک مرد بعد از پدر شدن وظایفش چند برابر می شه . خلاصه دیشب بعد از تصمیم گیری نهایی گفتم بگذار یک تفالی به حافظ بزنم . آخه من عجیب به حافظ ارادت دارم و ” سومین نشانه ” رو حافظ به من نشون داد :

يارب اين نوگل خندان كه سپردي به منش
مي‌سپارم به تو از چشم حسود چمنش
گر چه از كوي وفا گشت به صد مرحله دور
دور باد آفت دور فلك از جان و تنش
گر به سر منزل سلمي رسي اي باد صبا
چشم دارم كه سلامي برساني ز منش
به ادب نافه‏گشايي كن از آن زلف سياه
جاي دل‏هاي عزيز است به هم بر مزنش
گو دلم حق وفا با خط وخالت دارد
محترم دار در آن طره‌ي عنبرشكنش
در مقامي كه به ياد لب او مي‌نوشند
سفله آن مست كه باشد خبر از خويشتنش
عِرض و مال از در ميخانه نشايد اندوخت
هر كه اين آب خورد رخت به دريا فكنش
هر كه ترسد ز ملال انده عشقش نه حلال
سر ما و قدمش يا لب ما و دهنش
شعر حافظ همه بيت‌الغزل معرفت است
آفرين بر نفس دلكش و لطف سخنش

می دون متصمیم راحتی نبود . درست مثل 2 سال پیش که کارم رو بوسیدم و گذاشتم کنار . اون هم برای من که به شدت اجتماعی هستم و هیچ چیز مثل توی خونه نشستن روحم رو مریض نمی کنه . ولی مطمئنم خیری تو همه ی این اتفاقات بوده .می دونم با کمک همسر عزیزم می تونم این مرحله رو هم به خوبی سپری کنم و سربلند بیرون بیام .

دخترم می خوام بدونی برای من هیچ چیز با تو عوض شدنی نیست . یک ثانیه شادی تو یک دنیا شادی منه . آرامش تو آسایش منه . لبخندت رو با هیچ چیز عوض نمی کنم و خوشحالم که تو در کنار من و پدرت هستی .ما هر کاری می کنیم به خاطر آینده ی توست . این که تو سرت رو بالا بگیری و به خانوادت افتخار کنی . این که راحت تحصیل کنی راحت زندگی کنی و راحت بخندی .چیزی که این روزها توی کشور ما سخته . من کنار تو لحظات خوبی رو داشتم و می دونم بعد از این هم خواهم داشت . درس رو می شه یک سال دیرتر خوند ولی این لحظه های شیرینی تو رو فقط یک بار می تونم تجربه کنم . خوشحالم که کنارت هستم . خوشحال خوشحال خوشحال .

عید قربان از راه رسید و حال و هوای سفر حج که من خیلی دوستش دارم . بعدش هم عید غدیر میاد و عیدی گرفتن از سادات که من امسال فقط باید از همسر گرامی عیدی بگیرم . ما هر سال عید غدیر رو کنار خانواده همسرم در اصفهان می گذروندیم و خوب طبیعتا  خیلی به ما خوش می گذشت . مخصوصا اسکناس های نو و تا نخورده ای که از پدر شوهرم که بی نهایت دوستش دارم می گرفتم . امسال قطعا دلمون براشون خیلی تنگ می شه . امیدوارم هر جا هستند شاد و سلامت باشند .

می دونم آشپزی چیزی نیست که خاص خانم ها باشه ولی به هر حال خانم های خونه بیشتر درگیرشن . برای همین اسم این پست رو گذاشتم ” یک پست نسبتا زنانه ” . تو این پست دستور یک سالاد بسیار خوشمزه که می شه به جای شام هم ازش استافاده کرد یا وقتی مهمون دارید به عنوان یک عصرانه خوشمزه درستش کرد رو براتون می گذارم . اسمش هم ” سالاد لوبیا ” هست .

مواد لازم :

سیب زمینی متوسط 3 عدد / لوبیای پخته 1 لیوان / کاهو ریز خرد شده 2 تا 3 قاشق غذا خوری / گوجه فرنگی 2 عدد / خیار شور خرد شده نصف لیوان / کالباس یا مرغ  نصف لیوان / سس مایونز ، آبلیمو ، نمک ، فلفل ، به میزان لازم

طرز تهیه :

سیب زمینی ها را بپزید و به شکل مربع های 1 سانتی خرد کنید . لوبیا ها را بپزید . من از لوبیا چیتی یا لوبیا قرمز استفاده می کنم . هر دو خوشمزه هستند . می تونید از کنسرو لوبیا هم استفاده کنید . در این صورت کنسرو رو داخل یک سبد خالی کنید و حسابی با آب لوبیا ها را بشویید بعد به سالاد اضافه کنید . کاهو های خرد شده . خیار شور را هم اضافه کنید . می تونید از گوجه فرنگی های مینیاتوری استفاده کنید . اینجوری سالاد قشنگ تر هم میشه . باید اونها رو از وسط نصف کنید ولی اگر از گوجه ی عادی استفاده کردید حتتتتتتتما وسطش رو خالی کنید و فقط گوشتش رو داخل سالاد بریزید . کالباس یا سینه مرغ خرد شده رو هم اضافه کنید . من به سس مایونزم کمی ماست اضافه می کنم . این باعث می شه سس سبک تر بشه . نمک و آبلیمو و فلفل و روغن زیتون رو هم بنا به ذائقه خودتون هر چه قدر دوست دارید بریزید . می تونید به جای روغن زیتون از کمی روغن مایع استفاده کنید .

بهتره سالاد رو مثل سالاد الویه یکی دو ساعت داخل یخچال نگهداری کنید . مطمئنم اینقدر خوشتون میاد که زود به زود هوس درست کردنش رو می کنید . در ضمن آقایون خونه و بچه ها هم این سالاد رو دوست دارند .نوش جان

 

مادر

” وقتي كودكي بيش نبودم،در پياده رو كه راه مي رفتم،عشقم اين بود كه پايم را روي خطهاي بين سنگفرش ها نگذارم .

اين روزها از بس بزرگ شده ام،هر كاري مي كنم پاهايم روي خطها مي رود .

زندگي ام خط خطي شده است .

و چقدر بزرگ شدن انسان را كوچك مي كند،كه حتي نمي تواند كاري به آن كوچكي را مثل دوران كودكي اش دوباره انجام دهد . “

 

گاهی وقت ها پیش میاد که آدم این احساس بهش دست می ده . مخصوصا روزهایی که احساس ناکامی می کنه این حس به اوج خودش می رسه . دینا خانومی پرسیده بود ” اگر قرار باشه به گذشته برگردید دوست دارید به چه مقطعی برگردید ؟ ” این سوال منو به فکر فرو برد . این که چقدر از گذشته خودم راضی هستم و چقدر دوست دارم برگردم به عقب ؟ این که حسرت روزهای رفته رو می خورم یا نه ؟

امروز تصمیم گرفتم یه کار بزرگ بکنم . یه کار خیلی بزرگ . شاید درست نباشه ولی تصمیم گرفتم مثل گذشته ها بیشتر بنویسم تا آرام تر باشم . من اگر قرار بود به گذشته برگردم ، دوست داشتم به 14 سالگی برگردم . اون سال من مادرم رو از دست دادم . درسته که بعد از اون یه فرشته مهربان وارد زندگیمون شد و من امروز به او مادر می گم ولی حس می کنم در مورد مادر خودم کوتاهی هایی رو کردم . شاید به همین خاطره که الان هر کاری از دستم بر میاد برای خانواده ام می کنم . ممکن نیست چیزی بخوان و من نه بگم . حسرت روزهای آخری که مامان توی بیمارستان بود و من نتونستم خوب ببینمش ، حسرت روزهایی که خسته از سر کار میومد و به جای اینکه به خودش برسه تازه شروع می کرد به رسیدگی به درسهای ما ، حسرت روزهایی که از سر بچگی ناراحتش کردم و اون هیچ نگفت ، حسرت اینکه چه آدم بزرگی کنارم زندگی میکرده و من اینو نمی دونستم که چقدر دست در کارهای خیر داره ، حسرت حسرت حسرت . . .

اگر بخوام بنویسم دنیایی کلمه می شه و البته هیچ زمانی هم نمی تونم جبرانش کنم . من دختر بدی نبودم برای خانوادم . همیشه سعی کردم خط قرمز هاشون رو رعایت کنم و احترامشون رو هــــــــــــــــــیچ وقت زیر پا نگذاشتم  ولی چیزی که همیشه فکرم رو مشغول می کنه اینه که ” آیا اون از من راضی بود یا نه ؟ ” این فکر الان که خودم یه دختر کوچولو دارم بیشتر به سراغم میاد . شاید دارم حس می کنم که یه مادر چه توقعاتی از فرزندش داره .

به هر حال بزرگترین آرزوی من اینه که بتونم به 14 سالگی برگردم و از مادرم بپرسم از من راضیه یا نه و اگه نه چرا ؟ این که برگردم و نگاه های مادرم و آغوش مادرم و دستهای مهربان و گرمش رو یک بار دیگه نفـــــــــــــــــــــــس بکشم .

به من بگید شما دوست دارید به چه روز هایی برگردید ؟ و چرا ؟

پینوشت 1 : این اولین باره که بعد از سالها من با دوستانم صریح در مورد مادرم حرف می زنم . خیلی هاشون حتی نمی دونستند که مادر من سالها پیش فوت کرده . شاید این به خاطر وجود مادر جدیدم هست  که مثل کوه کنارم ایستاده و هیچ وقت اجازه نداده ذره ای احساس نا امنی و کمبود کنم . تو شرایط سخت کنارم بوده و آرام بخش . تو شادی ها شریکم بوده و قلبش رو به من هدیه کرده . هیچ وقت ازم نخواست بهش مادر بگم تا روزی که خودم مادر شدم و فهمیدم مادر بودن به قلب آدم هاست . من کاملا احساس می کنم دو مادر دارم . این حس لذت بخشیه که انحصارش مال خودمه . می دونید ، من و مامان مثل دو تا دوستیم دو تا خواهر که بدون توجه به اختلاف سنمون در مورد همه چیز با هم صحبت می کنیم . گاهی سنگ صبور هم می شیم . گاهی اون از بابا به من شکایت می کنه بدون این که حس کنه  من دختر این بابای دوست داشتنی هستم و ممکنه ناراحت بشم . من همیشه شاکر خدا هستم به خاطر این عزیزی که کنارم هست . عزیزی که رابطه اش با همسر من هم بیشتر شبیه یک دوسته تا مادر زن . وای که من عاشق شوخی کردن های روح اله و مامانم هستم .

پینوشت 2 : نمی دونم چرا از کلمه “زن بابا ” حالم به هم می خوره ؟

منتظر احساسات قشنگتون هستم

تماشا کن

یه روزهایی توی زندگی آدم هست که خودت هم نمی فهمی چرا اینقدر زیباست و تو چرا اینقدر عاشقی . . .

امروز یکی از اون روزها بود . از صبح که چشمهام رو باز کردم انرژی عجیبی داشتم . شاد و سرحال . پر از شوق ، پر از شور ، پر ازنفس . مخصوصا وقتی آهنگی رو هم که دوست دارم گوش می کنم و به کارهای روزمره ام می رسم .

” شب از مهتاب سر میره

تمام ماه تو آبِ

شبیه عکس یک رویاس

تو خوابیدی جهان خوابه

زمین دور تو می گرده

زمان دست تو افتاده

تماشا کن سکوت تو

عجب عمقی به شب داده

تو خواب انگار طرحی از گل و مهتاب و  لبخندی

شب ازجایی شروع میشه

که تو چشماتو می بندی
تو رو آغوش می گیرم

تنم سر ریزه رویا شه

جهان قد یه لالایی

توی آغوش من جا شه

تو رو آغوش میگیرم

هوا تاریکتر میشه

خدا از دست های تو

به من نزدیکتر میشه
زمین دور تو می گرده

زمان دست تو افتاده

تماشا کن سکوت تو

عجب عمقی به شب داده

تمام خونه پر میشه از این تصویر رویایی

تماشا کن

تماشـ ـا کن

چه بی رحمانه زیبایی

…  “

می خوام امروز رو با شما تقسیم کنم  . پس دانلود کنید

من لینک دانلود رو چک کردم . من می تونم دانلود کنم نمی دونم شما چرا نمی تونید . ویدئو رو براتون گذاشتم . امیدوارم بتونید ببینید .

دلم عجیب تنگ شده برای امام رضا . تو رو خدا هر کدومتون که به زیارت رفتید من رو هم دعا کنید

این شعر رو استاد عبد الجبار کاکایی برای امام رضا گفتن . حال منو کلی زیر و رو کرد . میگذارمش اینجا که شما هم لذت ببرید

يه كليد كهنه چرخيد توي قفل سينه م انگار

يه دل شكسته افتاد زير دست و پاي زوار

دلمو نذر تو كردم كه هنوز دلنگرونم

چي مي شد مثل كبوترزير ايوونت بمونم

مث خواب بود مث رويا مث لمس آسمون بود

تو هياهوي صدا ها  يه سكوت مهربون بود

زير طاق آينه كاري پاي ايوون كبوتر

مث خواب بود  مث رويا حتي از خواب تو بهتر

پاي حوض نقره پوشت رو به گلدسته نشستم

دلمو به قفلاي پنجره فولاد تو بستم

نه سر گلايه كردن نه دل شكوه شنيدن

نه اميد دل سپردن  نه توان دل بريدن

يه كليد كهنه چرخيد توي قفل سينه م انگار

يه دل شكسته افتاد زير دست و پاي زوار


پینوشت : امروز 8 / 8 / 88 بود . چه تاریخ قشنگی . روز تولد امام هشتم


نوشته‌های قدیمی‌تر »